Open tab links in browser window instead.
استفراغ
زندگی زیباست اگر زیبا بیندیشیم

کنارش که رسید، ایستاد و بوق کوتاهی زد.

پسرک قیافه خندان به خود گرفت: « سلام خانوم، بفرمائید در رکاب باشیم»

توی دلش گفت: « آشغال» و کمی رفت عقب تر.

 « اوووه نازنکن خوشگله. بیا بالا، بد نمی گذره... » و خندید.

« احمق عوضی» این را هم توی دلش گفت. رفت دو قدم جلوتر.

پسرک بالاخره از رو رفت، اتوبوس هم رسید. این یکساله را همه اش از این شرکت به آن شرکت رفته بود پی کار؛ گیر نیاورده بود. گرچه درسش توی دانشگاه بدک نبود و خیر سرش از دانشگاه تهران هم مدرک گرفته بود.

اما این شرکت آخری که رفته بود، انگاری خواستنش. زنگ زده بودند که بیاید برای برخی مقدمات. پر در آورده بود و حتی نذرش را هم جلوجلو ادا کرده بود. از اتوبوس پیاده شد. مختصری را هم بایست پیاده می رفت.

چند تایی دبیرستانی از روبرو می آمدند:« ببین این دختر خانم چه باوقار راه میره، یادبگیر بدبخت..... خانم به این هم یاد میدی؟» و خنده شان رفت هوا.

از کنارشان گذشت. همین جاها باید باشد، رفت داخل.

به مرد گفت: « تمدن هستم. برای استخدام آمده ام. دیروز با من تماس گرفته بودید»

 مرد لبخند زد و تعارف کرد که بنشینید: « بفرمائید. در خدمت هستم»

نشست. مرد ادامه داد: « شرایط شما خیلی مطلوبه. ما هم دقیقاً به یک همچین شخصی احتیاج داریم. فقط یک مشکلی هست ..... »

پریشان مرد را نگاه کرد که مکث کرده بود. « شما که نمی خواهید همین طور سیاه و سفید تشریف بیارین سر کار؟! می دونید، ما اینجا مهمون خارجی زیاد داریم.... » مرد دیگر چیزی نگفت. یا شاید او نشنیده بود. دلش پیچیدبه هم. حس کرد دارد بالا می آورد. کمی گره روسری اش را شُل کرد....

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۶/۰۱/۲۵ساعت 18:38  توسط محمد هادي آژگان  |