|
|
|
|
|
( با کسب اجازه از آقای سهراب ) اهل شهرستانم؛ روزگارم خوب نیست تکه هوشی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن عقلی! دوستانی دارم بهتر از مار بوآ نسبم شاید برسد به انیشتین ، نیوتن ، یا که ..... اهل دانشگاهم ؛ قبله ام هست استاد جانمازم دفتر جزوه سجاده من من کتابم را وقتی می خوانم که شده آخر ترم اهل خوابستانم ؛ خوابگاهم قفسی است که یک گله اسیر مثل من ، شب همه شب ، بر کف آن می خوابند فکر من در پی امرار معاش پی بگرفتن قرض از رفقا یا پی وام از جای دگر من نمی دانم که چرا می گویند ، علم بهتر است از ثروت و چرا در کف دانشمندی پولی نیست آری ! جور دیگر باید دید علم را باید شست .... پول را باید جست من بدهکارم بابت خرج غذا بابت ول کتاب پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف چند وقتی است شده بازنشست او ز ماشین خودش تاکسی ای ساخته است اهل دانشگاهم................ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۳۸۶/۰۱/۲۵ساعت 18:32 توسط محمد هادي آژگان
|
|
||